مشییت

به ا قیا نوس گر رفتی

نشان آب پنهان بود

به دریای وجود خود

کویر ی خشک آسان بود

خیا بان را جوابی نیست

به دنبال چه میگردی

اگر هرلحظه دلگیری

به جامه تیره می بندی

ملامت دارد این عشقی

که سرتا سر دو رنگی هاست

خیانت می کند هر کس

به دیدش هر چرا زیباست

به هیبت آشنا بودی

صدایت همچو یک رودی

به حال صحبت باهم

نگاهم را نمی دیدی

تن خسته چه می خواهی

به هر مشکل نظر خواهی

چرا آزده خواهی تو

چرا راحت نمی خوابی

به هر دنیا قدم انداخت

به قیمت صاحبش پرداخت

خدو انداخت بر رویش

رقیبش همچنان می تاخت

قمیص پاره می پوشید

به افکار ی نمی جوشید

اگر امکان ان باشد

ز سرما غصه می نوشید

کنار تو کسی دیدم

ز رویت خنده بشنیدم

چه می شد قبل میمردم

چنین لحظه نمی دید م

بهشتی بود ان روز ها

کنارت یکه و تنها

قدم در کاخ رویا ها

خدای حس ما زیبا

مگر چیزی زمن دیدی

که تنهایم رها کری

مگر افکارمن بد بود

که با من همچنان سردی

تو شاهد باش محتاجم

نه محتاج تبا هی ها

خبر از تو به من دادم

نمی خواهی سیاهی ها

خداوندا تو راهی ده

نشانی از تو می خواهم

که تو مشکل گشای من

جوابی از تو می خواهم........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/07/02 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت


غربت نشین

زمستانم به سردی بود انگار

هیا هوی جوانی را چه کردم

به پیری دست من را هم گرفتند

ولی دوران تنهایی چه کردم

منم بیچاره ی غربت نشینم

اتاقی را به تنهایی ببینم

دگر تنهایم معنا ندارد

همان بود م به یاد تو همینم

به خو بان گر نظر دارد الهی

که او داند که دورانم تباهی

خراب است منز لم یک تکه اهی

به او گویم نگاهی سر پناهی

به رویایم که ار زش داردش چند

مگر بازاری از هیله گری است

به تاجر هر چه داد او زود خرسند

به قیمت ارزشش بالا ترین است

مگر زور است نر خ ان همین است

فروشی نیست این قیمت ندارد

مگر کوری نمی بینی مبین است

همین بس بو تا دانی عزیزی

برایم خوابی از رو یای خیسی

به هر نر خی نظر دادند بفروش

ولی ان لحظه یادم بود دیروز

به صورت چهرات مصرور بودی

تو نزدیکم شدی مقرور بودی

کلامی منعقد شد از تو که باز

کنارم هستی و شر طی دهی راز

به شرط اولت مقبول نزدم

ز شرط دومت راهی نجستم

دگر چاره ندیدم حر فهایت

ولی باز هم قبول دیوانه هستم

ولی دیگر خبر از تو ندارم

نمی دانم کجایی بیقرارم

ز هر نقطه از این دنیا که باشی

فقط گویم تو را من دوست دارم

الهی خلق تو خواهان شور است

تو را عاشق ز معشوقت صبور است

نظر ببما تو را در یا ی نور است

به هر لطفی کمک کردی قبول است..........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/07/02 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


دلدادگان

دلداگان به چه راهی دل داد اند

بیمار گشتن و به تبسم جان داده اند

برخیز و بشمار نفس های زمین

تعداد بیشماری در این راه جان داده اند

بیتابیم را چه باید کرد

بی حسیت را چه باید کرد

بیدار مانده ام که شاید تو را بینم

افسوس نگاهی نیست

تقدیر چه بیاید کرد

روزی که تو را دیدم

ماننده گلی بودی

عطری به فضای دل

صد حیف که پژمردی

جانا به نفس دادن

چون قلب به کس دادن

در یا چه ی بی روحم

جامی همه کس دادن

اشکی به سوز دل

مشکی ز آب و گل

سلطان همه بودی

صد فاصله صد مشکل

لبخند تو زیبا بود

چشمان تو بارانی

برخیز جواب امد

مدهوش خرامانی

در بار اگرآید

مهمان قفص شاید

آرامش از او خواهد

در دهکده ناراحت

از کلبه ی من رفتی و

تاریک شد از روزم

در وقت حظور تو و

آرامشی از روحم

عمرم نه زیاد است و

ولی باز شوم کوهم

در بند رهایم کن و

هر بار شوی خوبم

بخشیدامت باز هم

تکرار نباید کرد

دانم که مرا بخشی

بیمار نخواهم شد

در برکه چه بارانی

در یا چه ی طوفانی

آهوی نریمانی

باز هم که هراسانی

وقتی که ندا امد

لبیک فرا خواند

خشنودی دل ها شد

هر بند پشیمانی

در گاه و حریم تو

یارب تو نسیبم کن

در غربت این منزل

یارب تو عزیرم کن

دردی ز وجود من

یارب تو طبیبم باش

در مان همه دردا

یا رب تو حبیبم باش..........

 


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/07/02 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


باران

میراثی از باران به جا مانده

نمناکیش راریشه خوانده

خیسانده هر چیزی که بیهوش است

با هر زبان لطفی فرا خوانده

مشکل گشای در د عالم بود

بی ادعای را فراهم بود

خسران این نعمت اگر باشد

با ز م ز الطافش به جا مانده

باران اگر بارید مهمان شد

مهمان خاک بی جان شد

رویید هر چیزی که انجا بود

با زهم حیاطی را خرامان شد

سیمای مدهوش زمین را دید

ابری به ان سوی زمین بارید

دریایی از مهر محبت بود

سر زندگی را بر زمین بخشید

هر بار بارانی زجا دیدم

افکار را با عقل سنجیدم

حیرت از ان نظم شکوهی را

هر مدعی دیدم پرسیدم

بعد از شکوه بارش باران

شبنم به روی برگ یا شاخان

ناز نسیمش پر طراوت کرد

بیهوش از این عطر گل ومستان

رنگین کمان را رنگ رخسارش

خورشید را نوری به همراهش

ارامشی را در هوا دیدم

چشمم به نقاشی زیبایش

یارب نگاهم شوق زیبایی

یا گوش چشمی اشکیم جاری

لبخندی از حیران یه روزایی

جا نا سفر پایان هر کاری...........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/07/02 ساعت 17:43 موضوع | لینک ثابت


رباعی بهشتی

سلام به رنگ صیام

سلام به گرمی بام

سلام جواب وکلام

به دست سرد همان

همان که نیمه گذشت

به کنار من نشکست

به یاد موج الست

زکوله بست و شکست

بهار سبز زمین

شکوفه های غمین

ترانه های حزین

غیاب بوته ببین

گمان نکن بروی زخاطرم تو الان

بیاد تو نرود خوراک و غوت خزان

سراب خشکی رود تصورم ندهد

عطش زبان حمود به دست من بدهد

به خواب گر بروم زخواب من نروی

به طول عمر زیاد جواب هم ندهی

به نقطه خیره شدم

زهر چه این گذرد

خیال را چه کنم

که یادمان نرود

غزل تپیده دلم

قصیده را چه کنم

رباعیان بهشت

تبسمی بکنم

خراب از این سکناتو

به سایه ودرجاتو

به موج رود فراتو

به چشم سیاه نگاه توفقط تو گوچه کنم

تبر اگر بزنی به ریشه ی دل من

خبر اگر بدهی زحال محمل من

سفر اگر بروی به راه منزل من

مرادهم شده بازم حریم امن ثنای من

هوای پاک و محبت درآسمان وسما

به خاک وتربت غفلت نه بیکران و نوا

به مستی و به خیانت تمام عمر به فنا

به هر دلی تو بیاموز ستوده های فضا

اگر نظر شوی از خدای خود

بدان که مستجاب شد دعای خود

به بنده ای دهدش دست به دست

خدا ببخشدش به دست بیکران خود.....


 

نوشته شده توسط حامد متقی در پنجشنبه 1390/06/17 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت


طاقت

در دامن او؛ یاس و گلستان

پیراهن او؛ عطر و گلابان

مسرور چه زیبا و خراسان

شوق و تپش قلب فراوان

استاد اگر عالم ایمان

آموخت به ما درس محبان

بیمار اگر سخت مریض است

چشمش به دوا درد طبیبان

مردانه برو جمله خود گو

یک لحظه شهامت کن و آسو

بردار دلت؛ راه برو؛ فاصله انداز

بشمار قدم های زمین دست بکن رو

مستان به عشق تو بنوشند

رودی به یاد تو خروشند

دل ها همه جای تو جوشند

ای جامه ورختی که به دستان تو پوشند

عمریست به پای تو نشستم

فرصت شده بسیار ولی باز گذشتم

دیوانه شدم دیدن دیوار سیه رو

بی طاقتم وقلب چو یک شیشه شکستن

شاداب چه باشم ازاین لحظه ی بی روح

یکبار رها شم به راه و کمرو کوه

مهتاب بتابد به فضای شب روشن

در خواب ببیند دل وجان داد مزین

یارب زترابم نفسی داد

خواهان پریدن ولی او قفسی داد

زندان غم وغربت عاشق

دستان خودش دست کسی داد

با نام تو هرجمله مزین

احساس تو هم رودمعظم

دستان به سوی تو بلند است

راهم بده در خانه گلشن......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در پنجشنبه 1390/06/17 ساعت 23:40 موضوع | لینک ثابت


وزان شد

وزان شد باد سرمایی بپا کرد

چورقصیدن به برگی آشنا کرد

چنان پیوسته درجایی نشستم

تنم سرمای آن را هم صدا کرد

شباهنگام بود وسرو یاری

به چشمانت بیاموز روزگاری

اگر دیدی جوانی را کناری

بدان عمق وجودش خشکسالی

بتاب ای ماه خواهان سرورم

حباب آب را دریای نورم

صدای قلب راگرچه شنیدی

ولی بی اعتنایی راخریدی

بیادم آرتنها مثل خورشید

هنوزم حکم ماهم بود تبعید

پیامم را اگر اوخوب فهمید

به دنیا تکیه کرد و داد امید

میان غصه و غم گیر گردم

فقط مهر تو بود دوست هردم

خیال بی خیالی را چه کردم

گناهت را به درگاهش سپردم

اگر چشمان من با ران ندارد

خیالت جسم را طوفان ندارد

فقط آن وقت چشمانم ببارد

که روزی فکر من یادت بیارد

الهی جان را هم قابلی نیست

تو بودی تکیه گاه دیگر کسی نیست

نگاهت را نگیرو چشم را خیس

خدایا بنده را هم مدعی نیست

نمازی را اگر یاد توباشد

به نیت این دعایش خطبه باشد

نوای یا علی حیدر که باشد

دگر امواجی از غم ها نباشد.........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در پنجشنبه 1390/06/17 ساعت 23:38 موضوع | لینک ثابت


ساعات آخر

ساعات آخر میشمارم

بوی خوش فصل بهارم

وقتی تو افتادی کنارم

گفتی که من آبی بیارم

چشمان خود بستم همان وقت

دریاد خود گفتم نگون بخت

مهری از آن لحظه نشسته

بر قلب خوشحال و کمی سخت

پنهان شده یادت وجودم

بیمار شدم دور بودم

دستت همان هنگام دستم

دستان تومسرور بودم

از پنجره یک بار دیدم

بارانی آمدجا پریدم

تصویر تو مانند سایه

نقاشیش را هم کشیدم

باران اگر آن لحظه بارید

چشمان من هم زود فهمید

آن روز در رخسار تبعید

دیدم که اوآن لحظه خندید

چشمان تو ترسی عجیب است

راز ونیازت مستجیب است

صحن و سرای محمل دوست

دنیای ما خیلی غریب است

دیگر تحمل جا ندارد

مسکینه دل زیبا ندارد

بیدار ماندم تا ببینم

یک بار گویی بی تو زارم

پیوند ما در آسمان است

تاریخ پیوندم زمان است

تعداد مهمانم همان است

برخیز مهمانی تمام است

یارب میان باد و باران

یا که میان خیز طوفان

یا مدعی همراه خوبان

بنما به لطفت راه آسان......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در پنجشنبه 1390/06/10 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت


رویای تدریجی

کاش مهری در دلم روشن شود

کاش نوری از صداقت افکند

کاش با من بودنت ثابت شود

کاش حرفت قلب دنیا نشکند

ابر را بادی به آن سوبرده بود

بین راهم ابر را آزرده برد

باد موجی ازفشاربی امان

ابر بیچاره همان جا مرده بود

مرد را عشقش به جایی رانده بود

مات و مبهوت غمین وا مانده بود

مرگ را تدریج رویا خوانده بود

دراتاقش قاب عکس جا مانده بود

درفضای سرد ودلگیر زمان

یا نگاهی از حسادت بی امان

درب و دیواری پراز رنگ خزان

هر کجا رفتی به یاد من بمان

بند دنیا را به زندان وحصار

گرم صحبت راوی بی اعتبار

گفت برتقدیر دل باید سوار

صبر یوسف را نشان آشکار

بی دلیل دستان من رابسته بود

او چنین گویی که دستم خسته بود

علتش را از خودش جویا شدم

گریه کرد ودیگری وابسته بود

حرف آخر خاتمه دادم کلام

بر خدای مهربان دادم سلام

دست مسکینی بگیری مت طعام

از علی یاری شوی ومستعان

ای سراپا مدعی از روزگار

ای که روزی یک گناهت آشکار

توبه ات باسوز و دل مقبول شد

نزد درگاه خدای متعال......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در پنجشنبه 1390/06/10 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت


بردار دلت را

بردار دلت را

افتاده در زیر قدم های مسافر

یک تکه ی آن نیست

این قلب شکسته دردست کسی نیست

فریاد بزن گریه کن وشیون وزاری

چشمان سیاهت بگشا موج سواری

لبخند بزن سایه ی سروی زکنارت

جانم تو نگاهش بکن از لنز بهاری

هربار طنین نفس آرام ترم کرد

هرفاصله افتاد کنارم قفسم کرد

از گریه تو خنده ی من تاب ندارد

لبخند تو را گریه ی من یاد بیارد

درحوض وجودت

مرا آب نمانده

ماهی زچشمان خودش

خواب نمانده

دنبال سحر گشتی وهنگام رسیدی

در شب به توفکر کردم و درقلب تپیدی

احساس لطیفت به صبا برد دلم را

در شعر درون مایه ی من دید بنان را

بنداز بگیرم اگر این موج سواری

زندانی قلبت شوم آخر متواری

حرفم زیاد است اگر ازوصف تو گویم

خواهم که خلاصه شود وجمله نوایی

یارب به ندای دل بیچاره نظر کن

مهرم به وجودش بنشین درد به در کن.....


 

نوشته شده توسط حامد متقی در چهارشنبه 1390/06/02 ساعت 1:33 موضوع | لینک ثابت


باران رحمت

مادام گفته ام سر دلم به او

انگار خفته ام در بیکران همو

دیدار روزها همراه او شود

بازم سراب و موج ازحس او بود

سیمای دل بود

رنگ تلالوش

رخسار او شده

تصویر دلخوشش

یک لحظه جان بمان

دارم سخن زعشق

بیچاره گشته ام

دنیای سرخوشش

بنیادش اشتباه

بی جا و سرپناه

ناراحت و حزین

من گشته ام تباه

در خا طرات من خط خوردگی زیاد

انگار این قلم داده است جان به باد

در ذهن من فضا

آماده ی ثمر

آواز مستوی

انگار بی اثر

عمرم غنیمت است

باید روم سفر

سوزاند پیکرم

یا میشوم حدر

بنده نوازی است

چشمان تو سحر

یا منتظر نماند

هر لحظه مستمر

بالای تربتم گاهی تو گریه کن

زندان غربتم ای یار ناله کن

باران رحمتت بارید در قضا

لطف وکرامتت امید و سرپناه

ای صبر تو شود حلال مشکلم

ای یاد تو دهد تسکین جان من

ای منتهی زعشق آرامش دلم

ای سا یه ی سرشت احوال این حرم

هر جا که میروم نام تو برلبم

هر کار میکنم یاری زتوشوم

معمار زندگی از خاک آفرید

جان مرا از او روح خودش دمید

در گوش من ازآن بدو تولدم

خوانده پدربزرگ یا رب زتو کرم........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در چهارشنبه 1390/06/02 ساعت 1:32 موضوع | لینک ثابت


رهایم کن

تنیده ام به تبسم ها رها رها یم کن

جنون و سردی دل ها رها رها یم کن

عطش گرفته سر و جان را رها رها یم کن

امید داده به قلب ها رها رها یم کن

به هر نظر بدهد او

مخالفت شود ازما

به یاد صحنه ی دیروز

رها رها یم کن

نه انعکاس خیال من

نه ناجی وفراق من

دگر توان زما نیست

رها رها یم کن

در این جها ن پرازشور

امانتی ندهد او

درآسمان سیاه من رها رها یم کن

رهای از این دو رنگی ها

نفس کشیدن آسان شد

جدای از این نگاه تو

رها رها یم کن

به نارو آتش ودوزخ

اگر بسوزم ودردم

ز صبر و فراق جان

اگر بمیرم وهردم

به انتهای ندای تو

رها رها یم کن

هوای باتو دل آراست

حریم خانه چه زیباست

فقط به تو گویم رها رها یم کن

الهی از درجاته

سخن به عشق و مناجاته

به بخشش و کراماتت

رها رها یم کن......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در چهارشنبه 1390/06/02 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


سیلاب غم

در انتهای خلوتم باران نمی بارد

درجستجوی تو

راهی نمی یا بد

نومیدم نشانی از تو باشد یار

انگار تقدیرم چنین خواهد

تاکی بسوزم مثل پروانه

تاکی بسازم از تو درذهنم

تا کی شمیم حس بی رنگی

تاکی غروب غربت خانه

دنیا بایس

گوش کن حرفم

سیلاب غم جاری شده است هردم

راهی ندارم آخرراهم

شاید که از توفرصتی خواهم

دستان من دیگر توانی نیست

چشمان من اشکی

بغضی نیست

ایوان دل خالی زهرعشقی

یک تکه ی آن نیست دست کیست

ای خسته دل پرواز باید کرد

تنها که نه همراه باید برد

میدان عشق خالی نباید کرد

تقدیر ما این بود

غصه نباید خورد

دیگر توان گفتنش هم نیست

انگار جاده هم چنان خاکی است

سرمایه ای تاراج شد بازم

انگار این سرمایه لبخندی است

یا رب اگر خواهان تغییرم

دستم بگیر بی تو میمیرم

مردن اگر با یاد توباشد

رفتم به سویت من زمین گیرم......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در چهارشنبه 1390/06/02 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت


رمضان

ماه رمضان ماه الهی است بیایید

درب حرم عشق صفایی است بیایید

در این رازو مناجات خدایی است بیایید

این کفتر امید رضایی است بیایید

ماه کرم و لطف وجهاد است بیایید

ماه درجات عفو الهی است بیایید

هرکس زگنه نادم و احساس پشیمان

داند که از این ماه ندایی است بیایید

یا رب به صای دل بیچاره نظر کن

دردی ز وجودم شده است درد به درد کن

خود خواهی من هم شده علت به مضیقه

یارب به بزگی وقدوست دل ما شاد سحر کن

دریای خروشان نماز است بیایید

مسجد همه در سوز و گداز است بیایید

یارب به رضایت دل ما هم شرری شد

قسمت که نبود است صبا همسفری شد

خدام رضا گر جه به زوار تو عاشق

مشهد شده با مشک نفسهای شقایق

در موج خروشان تو من گریه نکردم

دریای وجودت شده هم ساقی دردم

باران کرامت اگر ازنزد توبارد

شکری به خدا آورم و جمله فدایت.......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/22 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


هدیه آسمانی

بردار دلت را

افتاده در زیر قدم های مسافر

یک تکه ی آن نیست

این قلب شکسته

در دست کسی نیست

فریاد بزن گریه کن وشیون وزاری

چشمان سیاهت بگشا موج سواری

لبخند بزن سایه ی سروی زکنارت

جانم تونگاهش بکن از لنز بهاری

هربارطنین نفس آرام ترم کرد

هر فاصله افتاد کنارم قفسم کرد

از گریه ی تو خنده ی من تاب ندارد

لبخند تو را گریه ی من یاد بیارد

در حوض وجودت

مرا آب نمانده

ماهی زچشمان خودش خواب نمانده

دنبال سحر گشتی و هنگام رسیدی

درشب به تو فکرکردم و در قلب تپیدی

احساس لطیفت به صبا برد دلم را

درشعر درون مایه ی من دید بنان را

بنداز بگیرم

اگر این این موج سواری

زندانی قلبت شوم آخر متواری

حرف زیاد است

اگر از وصف تو گویم

خواهم که خلاصه شودو جمله ندایی

یا رب به ندای دل بیچاره نظر کن

مهرم زوجودش بنشین درد به در کن.......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/22 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


قنوت عشق

سحر روشن شدوتابید خورشید

به قلب کوچکم بخشید امید

کنار پنجره نوری صدا زد

دویدم تا ببینم کیست ترسید

صدایش بر دلم جان می نشیند

سکوتش با وجودم همنشین است

سمای بیکران ان سوی محمل

سبوی عاشقان هم سووحاسل

جواب قلب را باید چنین داد

تحمل کن ندا امد همین یاد

ندای او گویند اشنا بود

صدای او نشنیدم رها بود

به یاد او من دارم ترانه

زمرغ عشق طوطی هم بهانه

شبم صبح هست حیرت در وجودم

تداخل داشت در ذهنم سکوتم

به یاد تکیه گاهم کریه کردم

زاشکم این چنین همراه دردم

باز هم غلطیده ام در بیقراری

که چون باز هم شده همچو قناری

ز سرمای غمم من بیقرارم

تمام لحظه ها چشم انتظارم

اگر گویم تورا من دوست دارم

درست است که من سودا ندارم

سکوت من با تو پلی بود

زعمق این نگاهم حاصلی بود

اگر احساس تو کمتر نمی شد

خدایی بال من پرپر نمی شد

قنوت عشق غوغای به پا کرد

خدای من زیبایی صدا کرد

خودش زیباست زیبا افریدش

که چون زیباییش را دل خریدش

جما ل حوری و گل بود حیدر

سحر انگار روشن بود حیدر

بهشت هم زیر پایش بود مادر

سرا پا عشق وساغر بود حیدر


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/15 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت


عمر خزان

پاییز روزگارم چه زود خزان شد

برگی نمانده است بادی وزان شد

فصلی که رنگ و رخسار ندارد هنوز

زین شاخ و برگ ها دگر توان ندارد هنوز

برگی که منتظر بادی وزان شده

بی ادعاییش شهره خاص وعام شده

دیگر نگاه او چنگی به دل نزد

دیگر در آسمان غربتم ابری سرنزد

یک آشیا نه داشتم دیگر صفا نداشت

من میزبان بودم مهمان خبر نداشت

دیگر نگاه دیگران بی معنا نبود

احساس ضعفی داشتم این ادعا نداشت

این اتفاق ها گویند اتفاقی است

باور نداشتم این چنین باشد سخن

ناراحتم شوقی نمانده است

مسرور از این فصلی دگر شده است

بهار بی کسان انتظار نزدیک است

فصلی که بلبلان آواز خوان شده است

بهار خانه ام چه دیدنی است بیا

بوست قدم میهمان هم میزبان شده است

سرسبزی و سرزندگی امید داده است به جان

دیگر نگاه دوستان آرام جان شده است

یا رب تمام عمر شکرت بجا شده

ممنون ازاین محبتت لطفی به ما شده.......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/15 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


معتکف

معتعکفم معتکف خانه ات

آمده ام من درمیخانه ات

جام زیاد است زپیمانه ات

آب روان است شوم قانعت

من که همانم دیوانه هت

زنجیر دلم نیز سبو جامه ات

باز وجودم به سما معنوی

باز رها شد دل مامنجوی

باز نگاهم محو تماشا شده

باز درت بردل ما واشده

باز می آید اویس قرن

باز مشامم شده مشک حرم

باز زبانم امن یجیب

باز نگاهم به رخت پرکشید

باز سه روزه دعا

باز صفا کربلا

باز تلاوت شده آیه ی هود و نسا

بار گنه گر شوم توبه شود چاره ام

گر بپذیری مرا لیک که من بنده ام

باز توانم بده

روح و نشانم بده

باز تحمل بکن

بار امانم بده

من که زخود نادمم

کرده ی خود عالمم

بار قسم فاطمه

فرصت دیگر بده

دل که زمانند قو

روضه ی مادر سبو

داد فضایم بگو

رحمت کوثرنکو......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/15 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


کودکی

کودکی تصویر زیبایی نگاشت

رنگ تصویرش شکوفایی داشت

سرو رنگارنگ کنارش می کاشت

دفتر نقاشیش را دوست داشت

عمق برکه زندگی آرام بود

سطح دریا قطعه ای طوفان بود

زین زشوقش خانه ای مهمان بود

کاش میشد همچنان آسان بود

کاش برگشتی زمان بچگی

کاش میشد بچه باشم سادگی

کاش جریان رشد آرام بود

حرف مادر درسکوتم جان بود

گم شدم در حسرت و درماندگی

آرزو دارم که پیدایم کنند

کودکی چادر به دست کوچکم

راه پیمودم هنوزم حیرتم

من نشانی داشتم از مادرم

آن نشانی چادر مشکی حرم

هرقدم با او که برمیداشتم

خستگی بر پاهایم داشتم

گکریه ای کردم

آغوشی گشود

دستهایم گردنش افراشتم

کاش میشد کودکی رویا نبود

کاش شبهایم کمی بی تاب بود

کاش درکنج قفس

یک قناری خواب بود........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/15 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

 

مدت زیاد است خبر ندارم کسی

دلشوره دارم مانده است دلواپسی

وابسته ام به دیدارشان

انگار کسی نمیگیرد سراغمان

تنها شدم

مرگم فرا رسد

در زندگی دنیا نمی دهد

تاوان اشتباه چه چیز را می دهم

یادم بیاورید

فکرم نمی رسد

در سرسرای وجودم خالی زهر تهی

دیوان غربتم ننوشته بی کسی

دارم گلا یه دوست

کارش مهم ز اوست

یادش نمی رسد

آرامشی از اوست

خشکیده ام ز رود آبی نمانده است

مرجان و توتیا جایی نمانده است

سمتش اگر روم ره می رود زدور

سویم بیایدش نزدیک او شوم

من دوست دارمش با هر بهانه ای

خواهان این شوم یک آشیانه ای

انگارزندگی...

جایی زمن نداشت

انگار نامه و تومارغم گذاشت.......


 

نوشته شده توسط حامد متقی در شنبه 1390/05/15 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


طنز

طبیعت رنگ می باخت

مسرت سایه انداخت

صداقت هرجه باشد

مروت جای آن تاخت

زبانم مودرآورد

بیا حالم شده بد

نگاهت را نبینم

نمیرم ازکنارت

چراقلک نداری

چراپوشک نداری

چراروزنگ گوشیت

صدای سگ میذاری

بیا بیمارم ای دوست

کمی بیکارم ای لوس

جوابم راندادی

شدم دلتنگت ای دوست

صدات کردم شنیذی

نگات کردم تو دیدی

میگن شکاک شدی تو

ولش ازکی شنیدی؟

به جز توخرندیدم

کمی عرعر شنیدم

اگه پالان نداری

چراپنکک خریدی

دیگه راهی ندارم

برم سبزی بکارم

برم زیادعشقم

کمی یونجه بیارم


 

نوشته شده توسط حامد متقی در دوشنبه 1390/05/10 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


حرف

س/سمندم ساقیم سلطان قلبم

سکوتم سجده گاهم همچو سدم

ب

بلور آب و بادم باد خیزم

بنان وبرف و بوران و بلندم

ا

امانم را بده گر چه امینم

امانت داریم مانند سنگم

ت

تجلی گاه من تنها تو بودی

ز تردم می کنی حامی نبودی

ث

ثباتم نیست دوران جوانی

سیاه است روزگارم گر تو دانی

ج

جاهلی پرسید از جاهل دوست

هر چه تو خواهی گفت بر من نکوست

گفت حر فم با تو یکسان می شود

کار ما بی سروسامان می شود

جاهل اول گفت چاره ای باید دید

دومی هم می گفت عقل ما هم نرسید

ح

حرف بسیاری است

از کجا باید گفت

از تو آغاز کنم

راه را باید جست

خ

خدایا نام تو زیبا ترین است

هنوز هم عشق تو سیمای دین است

خیالی نیست من زنده نباشم

فقط خواهم که با نامت رها شم

د

دیوانه ام نه دیوانه عالم

دنیا که نخواهم دیباچه ی عالم

زنجیر دلم پاره شده به چه علت

علت که حسین است دیوانه ی خوشبخت

س

سردی دستان من

ساقی و پیمانه ام

جان تو سرخم نکن

من که خود دیوانه ام

ش

شب گر چه بیدارم

خوابم نمی اید

یادت شده علت

انگار بیمارم

دستان توخالی

خالی زهر چیزی

دنیایه من بودی

دنیای من زیباست

م

ما را مکن مد هوش

مستم روم از هوش

مهدی اگرآید

من می شوم خوش نوش....


 

نوشته شده توسط حامد متقی در دوشنبه 1390/05/10 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


خیال

پایم چرا قدم بر نمی داری به سویش

قلبم تو که این لحظه بودآرزویش

برگرد اگر دلت به رفتن رضا نیست

شاید که برگردی شبی حسرت به راهی

راهی برو نه سوی منزل

راهی که عمری با خیال مبتلایش

دارم تورا دوست شکی نیست

نشان ان قلب چشمی خیس

یک بار پرسیدم کنارت این کیست

گفتی نمی شناسم حرفی نیست

انگار میان این همه ادم ندیدی مرا

مشغول سخن حرف نشنیدی مرا

باز هم نگار تو در دیده ام نمایان شد

باز هم بدون تو شبم به پایان شد

من غرق در آغوشت شوم نمی توانم

جبران این محبت چه اسان شد

هر دم به پایت سوختم ولی ندیدی چرا

من که تورا خواستم دویدی چرا

از عشق نبایدگریزی

چون مانند شمع

سوزاند دلت را

تودیگر چرا..........


 

نوشته شده توسط حامد متقی در دوشنبه 1390/05/10 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت


رویای خاموش

زبانم قاصر از گفتن

نمی دانم چه گویم من

تلنگر می زنم شاید

به یاد ارم کلامم را

به یاد هر چه می افتم

دلم بی تاب می گردد

به یاد دوریت شاید

چشام بی خواب می گردد

برونم ظاهرم آرام

درونم را نمی دانی

درونم آب چوشان است

درونم بس که طوفان است

تو شاید خواب من بودی

که شاید یاد من باشی

چقدر رویایی خوابم

می خوام مهتاب من باشی

می خوام تنها نباشم من

که چون تنهاییم سخته

اگه تنها نباشم من

دلم هم شادو خوش بخته

شاید این لحظه مغرورم

همه چیز خیلی زود می خوام

شاید تعبیر نشه رویام

بمونه خاطرت یادم

می خوام بیدار نشم از خواب

تا وقتی تورو می بینم

اگه از خواب من رفتی

بلند شم کمی بنشینم

می خوام اونوقت هیچیرو

به خاطر نیارم هر گز

که چون یاد اورش می شه

یه سوهانی روی قلبم


 

نوشته شده توسط حامد متقی در دوشنبه 1390/05/10 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


نگاهی به عالم

خسته و بی تابم ای عالم

مست جام ساقی ومهتابم ای عالم

تا نباشد گردش دوران به کام ما

بی تمنای نگاهت ماهم ای عالم

سیب سرخم من ز هنگام نگاه تو

همچو مرواریدم ای عالم

من ز خود چیزی نخواهم کمتر از دریا

چون که عاشق من ز ماهی

قعر دریایم ای عالم

هر زمان خواهم که مدهوشت شوم

مثل اقیانوس محبوبت شوم

مثل ماهی غرق آغوشت شوم

که زمانم گذرد هیچ توانم نرسد

سر دل را چه کسی می داند؟

این چه رازیست کسی می داند؟

چه کسی هست که یادم بدهد؟

آیا این راز کس می داند؟

بیشمارند جوانان دل ازرده زعشق

چون کسی رسم وفا یاد ندارد


 

نوشته شده توسط حامد متقی در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


راهی هموار

مرا آهنگ نشنیدن

توراآهنگ بسیار است

مرا مدهوش روی تو

تورا معشوق بیدار است

مرا در یای طوفانی

تورا راهی هموار است

مرا فکر تودر ذهنم اگر یادت نمی اید

تو را بی حسی و مردن

اگر چه یار هوشیار است

مرا هر روز حسی بود

یه حس ساده و رنگی

تورا حسی ندیدم من

تمام عمر بیدارم

مرا صد بار ترسیدم

نبینم روی ماهت را

تورا یک بار من دیدم

کنار غصه و غم ها

هزاران بار من گفتم

بگویم حرف قلبم را

ولی هر بار ترسیدم

سکوتم همچو یک بیمار

مرا بیماری صبر است

تورا شاید بدم از دست

زدستم هر چه بر اید

نمی شم غافل از یادت


 

نوشته شده توسط حامد متقی در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت


حسرت

آهی از حسرت کشم در زندگی

زندگی معنی ندارد بندگی

بندگی را دوست دارم خالقش

آه و حسرت مانده است شرمندگی

بار الهادوست دارم سادگی

گر بدان راهی به غیر توروم

بر نگردانم نشانم را بده

زین که برگشتم بسی دشوار تر

من ندانسته زتو دور شدم

دوری آن نیست مغرور شدم

این غرورم مایه ی بیچارگی

مرگ را ترجیح دادم زندگی

من نمی دانم چه گویم ساکتم

این سکوتم مایه ی شرمندگی


 

نوشته شده توسط حامد متقی در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت


سرود باد

سرود باد را دیدم

وزش های پیاپی بود

چنان اهنگ ان ارام

نسیم صبح در راه است

قدم برداشت اوازش تلاطم های طوفانی

زروی خشم احساسم چنین می گفت می مانی

صدای باد همچنان سوتک

به دست بچه ای پرشور

که گوی باتمام شوق

به ان سوتک نفس می داد

صدای خش خش برگان به زیر این قدم هایش

نگاه ابری طوفان ز غصه بود غم هایش

غمی پنهان

غمی روشن

غم باران و پایانی

چنان مبهوت من ماندم که ناگه باد سرکش کرد

زبغض ان فهمیدم که بارانی در راه است


 

نوشته شده توسط حامد متقی در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت


انتظار نزدیک

همه جاتاریک است

که به من میگویند چشمانت بستست

من ولی بیدارم چشمانم بازاست

روشنایی نیست

شاید این فکر مرا آسودست

که پس تاریکی

انتظاری نزدیک

روشنایی باشد

چشمانم خیس است

که اکر روشنی هم پیدا شد

نتوانم بینم

بارلها چه کنم

روشنی دیده نمایان نشود

روشنی را بفرست بر قلبم

درک آن ساده تراست

همچنان منتظرم

نوری احساسم شد

این چه حسی است که این نور برقلب من است

یا که در دیده نمایان میشد

چشمانم باز است

غصه اش ناپیداست

روشنی رادیدم

قلبم احساس نکرد

چه گناهی دارم

بازهم میگویم چه گناهی دارم

این مهم در ذهنم

چه گناهی دارم{حامدمتقی}


 

نوشته شده توسط حامد متقی در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


راست گویی

تمام لحظه هایم راست میگفت

سخن راهمچویک آوازمیگفت

نگاهم برق چشمانم همی رفت

ندیدم چون دلی هم راست میگفت

چنان دل رابه زنجیرش کشیدن

همان گفت هرچه میگفت راست میگفت

دروغ ازمایه ی بیچارگی است

تمنای دل وآوارگی است

درستی وصداقت پیشه کردن

کسانی که دروغ ازریشه کندن

دلی راچون صلابت راست میگفت

غرورعاشقی هم زودمیخفت

چنان که این سخن باور نمیکرد

دلم چیزی نمیگفت راست میگفت{حامد متقی}


 

نوشته شده توسط حامد متقی در یکشنبه 1390/05/09 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت